پارت صد و یک :
مطمئن هستم؛ توى این لحظه هیچچیز را نمىخواهم جز بودن با او، آنطور که او دوست دارد. آنطور که او راضى مىشود. کف دستهاش را به پشتم فشار مىدهد و مرا به سینهى پهنش مىچسباند و درحالىکه طولانى و بىوقفه لبهام را مىبوسد، با دست دیگر حوله را از دور تنم باز مىکند.
باز هم هیچ خاطرهى تلخى زنده نمىشود. امکان ندارد این مرد تداعى او باشد. بوى نفسش، عطر تنش حتى وقتى ادکلن نزده
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
زهرا z
0چقدر این حس بینشون و دوس دارم عالی لذت میبرم از خوندنش💯🙏😘💯
۹ ماه پیش
لیلا مردانی | نویسنده رمان
🙏🌱🥰
۹ ماه پیشماهرخ
1عالی بود خدا قوت . چه ریباست این حس امنیت
۹ ماه پیش
لیلا مردانی | نویسنده رمان
❤️❤️❤️
۹ ماه پیشراز
5بلاخره یکی شدن ممنون از قلم قشنگت واقعا آدما تو زندگیشون ب یکی مث خسرو نیاز دارن چ دوست چ همسر چ برادر چ خواهر یکی ک درکت کنه حمایتت کنه مث کوه پشتت باشه با رفتار و حرفاش حرفو ناراحتینی ک توی دلت هست و نمیتونی ب زبون بیاری رو بتونی بگی ک متاسفانه نیست کمه نیست
۹ ماه پیش
لیلا مردانی | نویسنده رمان
مرسی از همراهیتون🙏🌿❤️
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

دلارام
0خیلی قشنگه حس بینشون عالی بود چقدرخسرو خوبه ک هوای نگارو داره